X
تبلیغات
شیکسون

آمار سایت

شعر های عاشقانه

شعر های عاشقانه

نوشته هایی که هیچ جایی نمیتونید مثل اونو پیدا کنید

میدانم که روزی حس میکردم با تمام وجود به دستهای گرمت نیاز دارم 

 میدانم که شبها با خاطره ی اولین روز دیدار میخوابیدم  

و بارها و بارها قهرمان زیباترین رویاهای شبانه ام بودی 

 الان که کنارمی حس میکنم همه ی احساسم زاده ی یک خیالات بچگانه بوده  

همه زاده ی یک عشق زود گذر یا تصویر افسانه ایی از شاهزاده ی سوار بر اسب رویاهایم بوده ایی ولی حال با دیدن اینهمه سردی حس میکنم 

 با داشتن تو هیچ چیز دیگری ندارم 

 همه ی رویاهایم مبدل به کابوسی تلخ و دردناک شده  

همه ی زندگیم را حس بی حسی فرا گرفته من تو را نمیخواهم باور کن نمیخواهم

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1389ساعت05:05 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

چقدر خوبه کنار تو بودن و نفس کشیدن

کنار تو خندیدن و برای تو زندگی کردن

نمیدانم تا کجای مسیر زندگی با همیم

 ولی میخوام همه احساسم رو برات بذارم

بیا با هم بودن را غنیمت شمریم

تا فردا حسرت امروز را نخوریم

نمیدانم فردا باشی یا نباشی

ولی این را میدانم مه تا ابد به عشقمان پابندم

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1389ساعت05:02 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

و غروبی دیگر

مث هر روز و هنوز

خسته ام باور کن

تاب خندیدن نیست

نای خندیدن نیست

میروم میدانم

 تو بیندیش پس از مردن من

چه کسی خواهد دید

شوق بودن را در چشمانت

چه کسی میگیرد

چه کسی میخواهد

گرمی دست تو در دستانش

میروم میدانم

شاید امروز غروب

که هوا پرشود از بوی نسیم

و بگیرد دل یک کودک از تنهایی

و بفهمد که دگر من رفتم

شاید ان لحظه ی شیرین پر از تنهایی

سر من پر شود از سودایی

که بخواهم که بمانم

وبدانم که

فرصت ماندن هم نیست

میروم میدانم

.......

+نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1389ساعت05:28 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

با چشمان معصومش به مادرش نگاه کرد

 اخه مامانی چرا باید بهت بگم خاله

زن با بی حوصلگی گفت چون من میگم

کودک با قهر به مادرش نگاه کرد:اصلا هیجی نمیگم

زن تند و تند میرفت و کودک از پشت سرش به دنبالش میدوید

با خودش فکر کرد اخه مگه من چند سالمه که هی مامان مامان میکنه ابروی ادمو میبره

در همین فکرا بود که به ان طرف خیابان رفت صدای ترمز وحشتناک ماشینی را شنید

از فکر بیرون امد و به عقب نگاه کرد کودکش رو دید که وحشت زده وسط خیابون ایستاده

جیغ بلندی کشید و به طرفش دوید

چی شدی عزیزم ؟مامانی حالت خوبه؟

 کودک بغضش شکست و گفت خوبم خاله

زن کودک را به سینه اش فشرد و اشکش جاری شد وگفت از حالا فقط میگی مامانی

+نوشته شده در شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1389ساعت07:01 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

چی بگم

بگم که چقدر دوست داشتم

یا اینکه چقد بهت نیاز داشتم

شاید بهتره از این شبام بگم

از این شبایی که بالشتم

تنها همدمم شده

اونه که میدونه چند شبه

چند شبه که چشمام به یادت تر شده

میخوام بگم

بگم این رسمش نبود

رسم مردونگی نبود

بگم این تنهایی سزای من نبود

بگم این همه بی وفایی پاداش من نبود

میخوام چشمام رو ببندم

به روی همه بی وفاییت

خیلی سخته

دیدن این چیزا خیلی برام سخته

+نوشته شده در شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1389ساعت06:51 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

نگات میکنم

کاش میشد یه جوری پابندت کنم

تا همیشه مال من بشی

یا اینکه تو رو زندونی کنم

تا واسه همیشه کنارم بمونی

اما خب میدونم

تو اهل یه جا موندن نیستی

اهل پابند شدن نیستی

میدونم که اهل سفری

اهل دل بردن

ودل کندن

راستی تا حالا شده دلت رو به کسی بسپاری ؟

تا حالا شده دلی به دستت بیفته و اونو نشکنی ؟

اصلا بگو ببینم دل چند نفر غیر منو شکوندی ؟

کاش میشد جواب سوالام رو ازت بگیرم

اما میدونم جواب همه ی سوالام

از حالا تا آخر عمرم

فقط سکوته

شایدم یه لبخند از سر تمسخر............

+نوشته شده در شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1389ساعت06:47 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

ای کاش شبی تنهایی را پشت دیوار شب جا میگذاشتم و باز با امدنت این سکوت سرد و تلخ را میشکستی و ای کاش لیلی بی مجنون بار دیگر مجنون خود را پیدا میکرد کاش دستانت دستان تنهای مرا میشناخت تا این چنین پی مرحمی برای زخم های قلبم نمیگشت و ای کاش کنارم بودی تا برایت از قصه های تلخ انتظار حکایت کنم از سالهای تلخ دوری و هجران گرچند میدانم با امدنت تمام انتظارها را فراموش خواهم کرد و بار دیگر در اغوشت به ارامش خواهم رسید من خود را در کوچه پس کوچه های عشق گم کرده ام تا شاید بار دیگر خود را در آغوش تو پیدا کنم

+نوشته شده در سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1389ساعت10:34 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

نگاه غریب من تنها با نگاه تو آشنا ست 

 و در کوچه های بی کسی 

 بدنبال چشمان عاشق تو.............  

نمیدانم چه چیز مرا تا به این حد وفا دار کرده  

و چه چیز مرا وادار به عاشق شدن  

و عاشق ماندن کرده  

در شگفتم از قلب صبور خود در شگفتم  

که بعد از گذشت سالها باز هم اینقدر امیدوار  

چشم به جاده دوخته و حتی برای لحظه ایی مایوس نمیشود  

و من طاقت ندارم 

 که این امید واهی را از او بگیرم  

پس بگذارید قلب عاشقم باز هم منتظر باشد

+نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1389ساعت01:37 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

ای کاش کنارم بودی

ای کاش یکبار دیگر نگاهم در نگاهت گره میخورد

ای کاش بار دیگر با گرمای وجودت به دستان سردم گرما میبخشیدی

ای کاش صدای زیبایت بار دیگر در روح و جسمم طنین مینداخت

ای کاش بار دیگر دست در دست تو

در کوچه های آرزو قدم میزدیم

ای کاش یکبار دیگر با تو در اسمانها پرواز میکردم

تا تمام کسانی که مرا روزی دیوانه خطاب میکردند

و میگفتند تو هرگز بر نخواهی گشت

یکبار دیگر تورا کنار من ببینند

و ببینند فرجام انتظارم را..............

و بدانند که من کنار تو خوشبخت ترینم

شاید اینبار جادو عشق را باور کنند

اما فقط شاید..................

+نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1389ساعت02:13 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

امشب باید بروم

همه چیز محیا است

کوله بارم را بسته ام

امشب با همه چیز و همه کس وداع کردم

به جز ................

اما باز امید وصال توان کوچ را از من گرفته

من باید منتظر بمانم

تا آن روز که باری دیگر دستگیره قلبم رابرهم بزنی  

و من مشتاق دروازه قلبم را به رویت بگشایم

و ببینی که بر تمامی دیواه قلبم اسم زیبای تو حکاکی شده

و صدای زیبا تو در تمام قلب طنین انداز شده

 و تمام فضا را عطر وجود تو پر کرده

و آن روز است که تازه میفهمی

هرگز هیچ کس به جز تو در این بارگاه قدم نگذاشته

نه من توان رفتن را ندارم

من باز هم منتظرت خواهم ماند.................

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1389ساعت12:26 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

من گمان می کنم که در پایان زندگی بزرگترین مشغله ام این باشد

که در زندگی تا چه حد از عشق برخوردار بودم؟

چه کسانی به من عشق ورزیدند؟

چه کسانی را عزیز داشتم؟

من ادعا نمیکنم که رفتار عاشقانه در تمام اوقات امکان پذیر یا حتی صحیح است

من نمی گویم وقتی احساس محبت و عشق نمی کنید رفتار عاشقانه داشته باشید

حرف من این است : که عشق از قلب خود ما آغاز می شود ویک انتخاب است

برای اینکه زندگی را از عشق لبریز کنیم

باید عشق را پاداش خودش بدانیم

در حقیقت محبت کردن هم به اندازه محبت دیدن خوشایند است

اگر در جستجوی زندگی سرشار از عشق هستید

منتظر نباشید که زمین با تمام ساکنانش شما را به آرزویتان برساند

در واقع عشقی که خواهان آن هستید

از قلب خودتان آغاز میشود

وقتی تصمیم های عاشقانه اتخاذ میکنیم و زندگی خود را از عشق انباشته میکنیم

متوجه میشویم که اطرافیانمان با هم مهربان تر و عاشق تر شده اند

واین چرخه عشق است

چرخه ایی که از خود ما آغاز میشود

اما آنچه باعث رشد یک زندگی عاشقانه است

تمایل ما به ماندن در فضای عاشقانه

و پاسخگویی عاشقانه در لحظه های دشوار است

چون عاشق ماندن در لحظه هایی که همه چیز سیر عادی خود را طی می کند

کار دشواری نیست

و در آخر از شما میخواهم این جمله را برایم کامل کنید

من وقتی عشق می ورزم که.......................

  

+نوشته شده در شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1389ساعت09:36 ق.ظتوسط ایدا | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

باز به نوشته هایم زل بزن

هرچه فکر میکنم هیچ

وقتی سوژه هایم بغض دارند نوشتن برایم سخت است

اسمان کاغذم ابری ست غرش و رعد و برق کلمات و دست اخر

هجوم بی امان اشک قصه ی غمناکی ست که دلم را به درد میاورد

وقتی سوژه هایم بغض دارند کلمات دوست ندارند

 در کنار هم باشند و از کنار هم ایستادن ابا دارند

دوست دارند خط خطی شوند

هق هق شان را میشنوم انگار میخواهند سوز و گدازشان را یکجا فریاد بزنند

 اما من ارامشان میکنم با قلبی که در ان لحظه هیچ واژه ای به حریمش راه نیست

وبر زمین کاغذ می نشانمشان چهارزانو و ساکت ونگاهم را میدوزم

 به ایوانی که پیچک سبزی دارد

ان وقت قطره های اشک مثل دانه های تسبیح به نخ دیده میکشم

و دعایی میخوانم که تکرارش پای امید را به خانه ی دلم باز میکند

ووقتی کلمات سرراه امدند و قول دادند

 تا اخرین سطرهای نوشته ام جاری شوند

 انو قت با شوقی وصف نا پذیر مینویسم خدای مهربونم خیلی دل تنگتم

+نوشته شده در پنج‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1389ساعت05:36 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

با چشمانی خسته

زل میزنم به کیبوردم

دلم میخوادبراتون از قشنگترین کلمه دنبا رو بنویسم

اره میخوام براتون از عشق بنویسم

الهی من قربون اون قلبای مهربونی برم که

تا اسم عشق میاد چار بند وجودشون میلرزه

و میگند من دیگه محاله طرف عشق وعاشقی برم

اونایی که تو عشق، قلبشون هزار تیکه شده

اونایی که از عشق فقط بی وفایی هاشو دیدن

اونایی که یه عمره دارن درد فراقو میکشند

اونایی که بعد از این همه دوری

قلبشون هنوز عاشقه

و فقط برا عشق میتپه

اونایی که هر روز چشمای خوشگلشون به یاد عشق تر میشه

اونایی که هر روز از صبح تا تنگ غروب چشمای منتظرشون رو به جاده میدوزن

شاید رد پایی از عشقشون پیدا کنند

شاید اینا براتون تلخ باشه

اما همین تنهایی ها

همین انتظار

همین است که عشق زیبا میکنه.........

+نوشته شده در پنج‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1389ساعت04:51 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

تقصیر کلاغ چیست؟

که چشماش مثل عقاب درشت نیست؟

تقصیرش چیه که بالهاش مثل طاوس قشنگ نیست؟

تقصیرش چیه  که نوکش مثل نوک طوطی خوش حالت نیست؟

تقصیرش چیه که صداش مثل بلبل طنین نداره؟

تقصیرش چیه که صدای چهچهه اش قار قار شده است؟

تقصیرش چیه که شکمه خودشو و بچه هاشو باید با محصولای کشاورزا سیر کنه؟

همونایی که کشاورز بیچاره با کلی زحمت کاشته

آخی وقتی فکرشو میکنم

دلم برا غریبی کلاغ میسوزه

دلم میسوزه که هیچکس چشم دیدنشو نداره

وقتی صداش میاد

اخماشونو میکشند تو هم و میگند اه این کلاغ کجا بوده

تازه این بهترین حالتشه

و گر نه یه  سنگ بر میدارند و به طرفش پرت میکنند

آخه خدا جونم نمیخوام تو کارت دخالت کرده باشم

ولی آخه چرا کلاغ رو اینقد غریب آفریدی؟؟

+نوشته شده در پنج‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1389ساعت01:10 ق.ظتوسط ایدا | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

من محکومم

محکوم به زیستن

محکوم به جدایی  

محکوم به تنهایی

محکوم به انتظار

و چه حکم نا عادلانه ایی

من اعتراض دارم

من به همه حکم های دنیا اعتراض دارم

این عادلانه نیست

من توان این همه بی رحمی راندارم

جسم نحیف من زیر بار این همه ظلم تاب نمی آورد

من اعتراض دارم

در حکمم تجدید نظر کنید ...............

+نوشته شده در سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1389ساعت11:48 ق.ظتوسط ایدا | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

هیچ ستاره ایی در آسمانم نیست

باز بغضم را در گلویم پنهان میکنم

باز هم خنده های تصنعی

و چه تلخ است این ظاهر سازی

ای کاش با هق هقم

یا با فریادم

میتوانستم طلسم این

سکوت و تنهایی را بشکنم

اما هیچ نفسی نیست که گونه هایم را گرم کند

و هیچ شانه ایی پناهگاه هق هقم نیست

درد خود را به که گویم

هیچ کس دلتنگی هایم را نمیشنود

به که گویم؟!

 در خود گم شده ام  

+نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1389ساعت06:26 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

شاید هرگز در باور ادمیان نمیگنجد

که وقتی یکی از بهترین و نزدیکترین عزیزانی که در کنارمان زندگی میکند

 را به باد فراموشی بسپاریم

اری این رسم زندگانیست

 فراموش میکنیم و فراموش میشویم

واین حکایت تلخ روزگار است

شاید هرگز باورم نبود که بتوانم فراموشش کنم

 اما اینک میبینم هروز خاطراتش بیشتر به گوشه ی خاک گرفته ی ذهنم فرو میرود

 و همه ی ترس من از زمانیست

 که دیگر نتوانم ان همه زیبایی که روزی به شوقش میزیستم را

به یاد بیاورم

آه ای زندگی با رویاهای زیبای من چه کردی

چگونه بر ذهنم گرد فراموشی و مردگی پاشیدی

 که هرچه می اندیشم جز چند خاطره ی مدید 

 از ان روزگاران عشق و سر مستی به خاطر نمی اورم

خاطرات فراموش شده ی من دلم میخواهد 

 بار دیگر با تمام وجود باز هم مو به مو مرورتان کنم

 و از یاد اوریه ان همه خوشی و سرمستی لبخندی تلخ از بر لب بیاورم

+نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1389ساعت11:06 ق.ظتوسط ایدا | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

تا حالاشده که عشقتون ترکتون کنه

تا حالا شده ساعتها زل بزنی به گوشی

 تا شاید اسمشو یه بار دیگه رو گوشیت ببینی

تاحالا شده یه عابر که از دور داره بهت نزدیک میشه

 بگی این دیگه خودشه

ولی وقتی بهت رسید

ببینی فقط یه عابر بوده عین بقیه

تاحالا شده وقتی تو کوچه خاطرات قدم میزنی

 بودنش رو حس کنی ولی تا به خودت میای ببینی تنهایی...

تاحالا شده که ببینی   بالاخره برگشته کنارت

 یهو مامانت بیاد و از خواب بیدارت کنه

نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ولی این کابوس این روزهای منه

اگه براتون پیش اومده حتما برام بنویسید.....

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389ساعت11:48 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389ساعت05:45 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

آرامش ساحل

خروش موج ها 

که با ضربه های سهمگین

خود آرامش دریا را بر هم زده

و نور آفتاب

که میخواهد قلب سرد دریا را گرم کند

اما نمیتواند

قلب سرد دریا با هیچ حرارتی  

گرم نخواهد شد

باز صدای فریادهای کودکی را میشنوم  

که مستاصل دست و پا میزند

تا از چنگ دریا رها شود

و دریا او را به کام خود فرو میکشد 

و باز آرام میشود

آرام  آرام

انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ..............

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389ساعت01:03 ب.ظتوسط ایدا | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

  1    2  >>